یاسین میوه عشق مامان و بابا
یاسین میوه عشق مامان و بابا
جیگر طلای خونمون
تاريخ : پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 | نویسنده : زهره
بازدید : مرتبه

 

                            

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند 1392 | نویسنده : زهره
بازدید : 286 مرتبه

یاسینم سال ٩٢ در کنار تو یکی از بهترین سالهای زندگیه من بود...

لحظه به لحظه با تو بودن بهترین چیزی بود که من داشتم.

این روزها دایره ی لغاتت خیلی گسترده شده وشیرین زبونیهات دل

 همه رو میبره..شوخیهای بانمکت نشون میده چه پسر باهوشی

 هستی.

دیشب چهارشنبه سوری همه تو کارگاه حاج بابا بودیم حتی

آنا و آقاجونهم ازتبریز اومده بودن وخیلی بهمون خوش گذشت.

بهترینم امیدوارم سال ٩٣ برای تو و همه ی بچه های ایران سال

خوبی باشه.

امیدوارم بابا جون موفق تر از همیشه باشه .

ازخدا می خوام سایه ی بزرگترها رو از سرمون کم نکنه و ما رو

لحظه ای به حال خودمون وانگذاره....

 

باباجون با لپ تاپ کار داره و من باید توی پست بعدی عکسهات

 رو بگذارم.

دوستت دارم و خدارو به خاطر داشتن پسر سالم و

باهوشی مثل تو شاکرم.

 

 قلبقلبقلبقلبقلبقلب

دوستان عید همگی مبارک




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 8 اسفند 1392 | نویسنده : زهره
بازدید : 327 مرتبه

ناراحتاین خیلی بده که من چند ماهه آپ نکردم

نپرسین  چرا که بیشتر دلایلم از روی تنبلیه..هرچند اینروزها کلاس

سنتور میرم و زمانهایی که یاسین خوابه فقط فرصت می کنم تمرین

کنم.

یا فقط چند صفحه کتاب بخونم بگذریم....از پسر پهلوونم بگم که

ماشالله مرد شده ..واسه چک آپ ١٥ ماهگی که بردمش مرکز

بهداشت ازم امضا و اثر انگشت گرفتن تعجبسوالمتفکر.....

یعنی من کودک خودم را نزد پزشک برده وخود دلیل زیاد بودن

رشدش را می دانمابلهآخه ماشالله پسر٢.٦٥٠ کیلویی من شده

١٥ کیلو باقد ٨٧ سانت.

یاسین گل من توی این ماهها کلی پیشرفت کرده راه میره

حرف میزنه تا ١٠ می شماره چندتا شعر روهمراه مامانی می خونه

 تشویقبغلتشویق 

یواش یواش فعل هارو می شناسه همیشه یه چیزی باید دستش

بگیره از مداد و خودکار گرفته تا قاشق چنگال وقتی هم که بهش

نمیدیم همچین داد میزنه بده بده بده که دیگه چاره ای

 نیست....آخ

هرجا دستش برسه کلید لامپ رو میزنه در ها رو باز می کنه و

مثل مامانش عاشق دردرهنیشخند

کشوهای خودش مامانش باباش رو خالی می کنه کیف من رو

خالی می کنه و هرچی عشقش می کشه می گذاره داخلش...

اون روز جارو برقی می کشیدم دسته کلیدم اززیر کابینت در اومد

موبایلم از زیر مبل....خلاصه روزها و شبهای فوق العاده ای رو باهم 

می گذرونیم...فعلا چند تا از عکسهای آتلیه ١٠ ماهگی

 

اینم اینروزهای پسرکم:


 

پست بعدی هم از عکسهای آتلیه یک سالگیش می گذارم.

 

 




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 18 شهريور 1392 | نویسنده : زهره
بازدید : 275 مرتبه

جیگر طلای خونمون مریض شدهابرو

 

پسرم آخرین روز ماه رمضون پسر عمه های مامانی

 

با خوانواده هاشون از زادگاه حاج بابا مهمون اومدن خونشون

 

و یک هفته ای که با هم بودیم از بهترین روزهای تابستون

 

بود.هر روزباجمع شلوغ خانواده حاج بابا که بامهمونا

 

می شدیم ٢٨نفر می رفتیم گردش .

 

 

آخر هفته هم من و تو و باباجون و عزیزجون همراه

 

مهمونها راهی سرعین شدیم و یک شب موندیم اونجا

 

فردای اون روز هم تا اردبیل همراه مهمونها بودیم و از

 

اونجا ما به مقصد کلیبر و مهمونها به مقصد اردبیل از

از هم جدا شدیم.

 

اما تو مثل همیشه نقل و نبات و شیکر و عسل محفلمون

 

بودی وهمش با خنده های شیرینت دل می بردی.بغل

 

 

ولی فکر می کنم شبی که موندیم کلیبر تو سرما خوردی

 

چون اونجا هوا خیلی سرد بود.

 

دوبار بردیمت دکتر چون تبت پایین نمیومد.دوشب من بابا

 

 

نیم ساعت به نیم ساعت نوبتی پاشویت می کردیم.

 

شب اول وقتی تب سنج درجه ٤٠ رو رد کرد خاموشش

 

کردم پاشویت می کردم و گریه می کردم و به خودم لعنت

 

 

می فرستادم که هوای مسافرت زده بود به سرمناراحت

 

 

بابا جون هم می گفت

 

دنیافقط بچه تو تب می کنه؟اما دل من وقتی گرمای تنت رو 

 

می دید ریش می شد گریه

 

خدا رو شکر الان حالت خیلی خوبه....ماچ

 




موضوع :
تاريخ : جمعه 11 مرداد 1392 | نویسنده : زهره
بازدید : 404 مرتبه

عزیزکم امروز صبح مثل همه ی صبح های دیگه وقتی از خواب

 

نازت بیدار شدی بغلت کردم و لثه هاتو چک کردم با این امید که

 

دندون کوچولوت در اومده باشه آره امروز برجستگیه دندونت کاملا

 

مشخص بود حسابی بوس بارونت کردم و زودی بردمت پیش بابا

 

و بهش مژده دندونت رو دادم و سه تایی کلی شادی کردیم .

 

زود تلفن رو برداشتم و مژده ی مرواریدت رو به عزیز دادم......

 

آخیش اینقدر احساس خوبییییییییییییییییییییییییییی دارم.آخه

 

چهار ماهی میشه که به خاطر دندونت اذیت میشی.الهی که

 

من فدای اون مروارید قشنگت بشم مامان جون..

 

از خودت بگم که این روزها خیلی شیطون شدی سرت رو خم 

 

می کنی با ناز نگاه آدم می کنی. دس  دسی می کنی و خودت

 

ذوق می کنی.این شبهای ماه رمضون هم که هر جا میریم افطاری

 

اونقدر شیطونی می کنی که من و بابا نوبتی شام می خوریم..

 

توی بغل دیگران هم اونقدر فعالیتت زیاده که می ترسن از بغلشون

 

بیفتی پایین.

 

اینروزها هم هرچی برات لباس می خرم سایز یک سالگیه دکترت

 

میگه ماشالله ژنتیکش درشته قدت هم نسبت به هم سن و سالات

 

بلندتره...الهی من فدای موهای خوشگلت بشم که هفته ی پیش

 

با باباجون رفتی آرایشگاه و مثل آدم بزرگا نشستی و اجازه دادی

 

آقای آرایشگر موهات رو کوتاه کنه.هنوز نه ماهت تمون نشده ولی

 

دو بار رفتی آرایشگاه.بار اول هم بابا توی خونه موهات رو کوتاه کرد.

 

پسر نازم در حال مطالعه::::

 

اینجا هم پارک شاه گلی تبریز زادگاه بابا جونت:

 

خیلی دوستت دارم زندگیه مامان.....




موضوع : یاسینم
تاريخ : جمعه 11 مرداد 1392 | نویسنده : زهره
بازدید : 299 مرتبه

این پسر اخمو نی نی شکموی منه که اخم کرده آخه غذا خوردن هم

 

عکس گرفتن داره این مامان من دست بردار نیست؟؟خنده

 

 

 




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 20 تير 1392 | نویسنده : زهره
بازدید : 265 مرتبه

یاسینم این روزها اونقدر شیطون شدی و با رورویک این ور اون ور

میری که مامان بس کی دنبالت می کنه چند کیلو لاغر شده ....بغل

 

 

 

قربون شیطونیات برم اما مامان جون خیلی کارهای خطرناک می کنی

اونروز سیم تلفن رو کشیدی گوشی از روی اپن افتاد رو سرت و کلی

گریه کردی ....میری آباژور رو خم می کنی کم می مونه بیفته روت...

گلدون گلهای شیشه ای رو هل میدی می اندازی....رومیزی ها رو

می کشی و هر چی روی میزه وارونه می کنی زمین....خلاصه منم

 تا جایی که ممکنه وسایلی رو که برات خطر داره از خونه جمع کردم.

اما مامان جون اصلا دوست نداری چهار دست و پا بری تو این مورد خیلی

تنبلیناراحت

فندق مامان اونقدر شیرین کاری می کنی که وقتی می خوابی مامان

بابا دلشون برات تنگ میشه.

الان سه ماهه که آب دهنت همینطور سرازیره ولی از دندون خبری

نیست فکر کنم به پسر عموت محمدصدرا بردی که تو ١٣ ماهگی

دندون در آورد.

 

 

 




موضوع :
تاريخ : شنبه 18 خرداد 1392 | نویسنده : زهره
بازدید : 493 مرتبه

جیگرطلای مامان پنجشنبه ١٦ خرداد تولد من بود.می خواستم دوستامو

دعوت کنم و یه کم دور هم باشیم و بزن و برقص راه بندازیم اما بزرگترها

(عزیز و مادر و ...)پیشنهاد دادن که ختم انعامی که نذر دارم  رو برگزار کنم

 این شدکه یه تولدکوچولو تبدیل شد به ختم انعام ٥٠ نفره البته به هیشکی

نگفتیم تولده..

هفته ی پیش کلا در تدارک ختم انعام بودیم و شامی که با حضور دایی

جونا وآناکه از تبریز اومده بود بالاخره به تولد ختم شد.

 

اما شما پسر  شلوغ من که فقط بهونه ی من رو می گیری و باید همش

 

کنارت باشم وگرنه گریه می کنی...

آنا و آقاجون هم مهمونمون هستن...ساعت خوابت هم بهم ریخته و بابا هم

مشغول امتحاناتشه...و من خیلی خسته ام.

انشالله از هفته ی بعد هممون نظم می گیریم و من بیشتر ب بیشتر بهت

میرسم....

 

خیلی دوستت دارم عزیز مامان خیلی خیلی زیاد...........................




موضوع :
تاريخ : 5 خرداد 1392 | نویسنده : زهره
بازدید : 423 مرتبه

آخسلام 

یه روزی از روزهای قشنگ بهار مامان و بابا منو بردن بیرون و 

مثل همیشه می گفتن میریم ددرمژه تا اینکه رفتیم تو یه مغازه

و من رو سوارکالسکه مردم کردن آخه من رو سوارکالسکه

 مردم کردن آخه من خودم کالسکه دارم منو چراسوار این کردین

متفکرتازه جاهم تنگه مال من بزرگتر و گشادتره تعجب بعدبابا به آقاهه

یه چیزی داد و منو باکالسکه مردم از فروشگاه بیرون آوردن

 ااااعیبه من کالسکه دارم

لابد اینم یه ربطی به مسافرتمون داره هی می گن کالسکه

سفری ...بابا خواست سایبون کالسکه رو جمع کنه تا منو

برداره که انگشتای کوچولوی من موند لای کرکره ی سایبون

 آآآآآآآآآآآآآآآآخ زدم زیر گریه مامانم یهو دید و گفت برش ندار

 انگشتش.....

خلاصه این شروع یک مسافرت دور و دراز بود...یکی دوروز

مامان و بابا مشغول جمع کردن وسایل سفر بودن.

تااینکه یه روز سوار یه چیزه دراز شدیم که صدای عجیبی داشت

من که فقط رو تخت مخصوص خودم می خوابیدم بیدارم که میشدم

می رفتیم اتاق بغلی مهمون آخه آنا و مامان بزرگ و عزیز و مادر

و حاج بابا همراه ما بودن یه شب توی راه بودیم بالاخره فهمیدم

که اون درازه قطاره و اتاقها کوپه هستن...من که خیلی کیف

 کردم تختم عین گهواره بود منم پتو رو می کشیدم رو سرم و

می خوابیدم

روز بعد که رسیدیم مشهد کمی استراحت کردیم و منو بردن

حموم و مامانم گفت غسل زیارت یاسین فراموش نشه

غروب رفتیم یه جایی که یه حیاط که نه چند تا حیاط بزرگ داشت

اونجا خیلی قشنگ بود

رفتیم تو ی ساختمون سقفش خیلی بلند بود همش هم آینه بود


تازه لوستر هاش هم بزرگ بود من توی اون چند روز گاهی با

مامانم می رفتم پیش خانوما گاهی با بابام پیش آقاها گاهی

هم سه تایی می رفتیم می نشستیم یه جای قشنگ

بعضی وقتها هم می رفتم نماز جماعت

دو دفعه هم با بابا جون رفتم یه جای خیلی شلوغ بابایی

منو برد بین جمعیت و من محکم از یه جایی گرفتم بابا گفت

اینجا زریح امام رضاست بهم گفت پسرم اینجا کسی خوابیده

که وقتی بزرگ شدی می فهمی که امام هشتم ماست اینهمه

آدم که اینجا می بینی همه به خاطره اون اومدن چون همه دوستش

دارن من ولی زیاد نفهمیدم یعنی چی آخ

فقط دونستم که اونجا با اینکه شلوغ بود ولی آرامش داشت انگار

یکی منو هی ناز می کردمژه

یه روز رفتیم توی حیاط که مامانم با آبی که از شیر آب میومد

صورتش رو شست می گفت این آب سقاخونست برای چشمم

خوبه یه ذره هم از اون آب دادن من خوردم

 

یه روز هم رفتیم یه جایی که من اصلا نفهمیدم چی بود پربود

از تابلوهای بزرگ و عجیب

 

هرروز هم می رفتیم توی بازار بزرگ مامانم همش برای خودش

خرید کرد و برای من هیچی نخرید

منم حوصلم سر می رفت دلم می خواست بریم اونجا که پر از

آینه بود تازه گرمم هم بود

 

یه روز هم توی همون خونه خوشگله مامان و بابا با یکی از اون

آقا مهربونا که منو ناز می کردن کلی دوست شدن و مامانم به

اون آقاهه گفت آخه مگه نمیشد اینهمه پولی که برای تزیینات

اینجا مصرف شده برای فقیرا استفاده کنن تا دیگه هیشکی

فقیر و مریض نباشه اون آقاهه هم خیلی چیزا گفت فقط یادمه

که حرف مامانم رو قبول کرد و گفت کمک میشه ولی اینا عشق

مردمه شما می تونین خودتون به جای اینجا برای فقیرا نذر کنین

آقامهربونه تسبیحشو داده بود به من تا باباهاش بازی کنم.

 

یه روز مامان تو گوشم گفت یاسین این آخرین باره میریم زیارت

باید برگردیم خونمون هر چی دوست داری از آقا بخواه......

منم گفت آقا خوش به حالت که اییییییییییینهمه طرفدار داری

از خدا بخواه به خانوادم وخودم سلامتی بده و هرسال بیاییم

زیارتت.............................................................................

و ما دوباره سوار قطار درازه شدیم و به شهرمون برگشتیم




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 2 خرداد 1392 | نویسنده : زهره
بازدید : 243 مرتبه

سلاااااااااااااااااااااااااام ما اومدیییییییییییییییییییییییممژه

 

از طرف همه زیارت کردیم و برای ملتمسین دعا دعا کردیماز خود راضی

 

پست بعدی با سفرنامه ی مشتی یاسین در خدمتتون خواهیم بود.

 

و از همه مهمتر روز پدر و میلاد حضرت علی رو از طرف خودم و یاسینم

 

خدمت بابای عزیزبغلماچماچماچ

 

و حاج باباماچ و آقا جونماچ تبریک میگم وامیدوارم سالیان سال سایشون

 

بالای سر مون باشه.

 

 

همسر عزیزم روز پدر امسال افتخار می کنم که    قلب   تو     قلب

 

پدر فرزند من هستی.........یاسین به داشتن پدر و من به داشتن

 

مردی به نام تو می بالم........دوستت داریم ماچماچماچماچماچ




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 19 ارديبهشت 1392 | نویسنده : زهره
بازدید : 432 مرتبه

عزیز دلم وقتیکه تو به خاطر زردی بعد از تولدت توی بیمارستان بستری شدی

بابا جون نذر کرد که هرچه زودتر حالت خوب بشه و یه گوسفندقربونی کنه..

بعدشم که من یه کم ناخوش شدم یه گوسفند هم برای من نذرکرد.خلاصه

این نذرها همینطور مونده بود که من هفته ی پیش به بابا گفتم قبل ازاینکه

 

بریم مشهد کارقربونی ها روتموم کنیم که دیگه دیرترازاین نشه.

برای روز پنجشنبه سفارش دو تاگوسفند رو داد و آنا و آقاجون هم از تبریز

اومدن و ما همه ی دایی ها رو برای ناهار و شام دعوت کردیم باغ حاج بابا و 

عزیزجون زحمت غذاها رو کشید.روز خیلی خوبی بود و بهمون خیلی خوش

گذشت هرچند تو دم غروب به خاطر گوش درد یه کم بی قراری کردی.

دست بابای مهربونت درد نکنه که به خاطر من و تو اینهمه زحمت می کشه

حالا این هفته هم باید چمدون هامون رو ببندیم که انشالله امام رضا

طلبیدتمون و  روز جمعه با قطار راهی مشهد هستیم.

اینم عکس شازده کوچولوی مامان تو باغ حاج بابا

 

پسرم اینروزها اونقدر شیطون شدی که  حتی تو خونه پشت سرم گریه

می کنی.حتی نمی گذاری ٢ متر ازت فاصله بگیرم می گذارمت روی تخت

پارکت یه کم با اسباب بازی هات بازی می کنی کافیه با گوشه ی چشم

منو ببینی دوباره شروع به گریه می کنی...

 

 

 

 

 

دوست جونای یاسین و مامانای مهربون ما فردا می ریم مشهد

دعاگویتان هستیم و از امام رضا می خواهیم بطلبتون.....

التماس دعا خدا نگهدار تا ماه بعدبامن حرف نزنماچ




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 10 نفر
بازديدهاي ديروز : 10 نفر
بازدید هفته قبل : 36 نفر
كل بازديدها : 32961 نفر