یاسین میوه عشق مامان و بابا

جیگر طلای خونمون

 

                            

 

سال نو مبارک...............

یاسینم سال ٩٢ در کنار تو یکی از بهترین سالهای زندگیه من بود... لحظه به لحظه با تو بودن بهترین چیزی بود که من داشتم. این روزها دایره ی لغاتت خیلی گسترده شده وشیرین زبونیهات دل  همه رو میبره..شوخیهای بانمکت نشون میده چه پسر باهوشی  هستی. دیشب چهارشنبه سوری همه تو کارگاه حاج بابا بودیم حتی آنا و آقاجونهم ازتبریز اومده بودن وخیلی بهمون خوش گذشت. بهترینم امیدوارم سال ٩٣ برای تو و همه ی بچه های ایران سال خوبی باشه. امیدوارم بابا جون موفق تر از همیشه باشه . ازخدا می خوام سایه ی بزرگترها رو از سرمون کم نکنه و ما رو لحظه ای به حال خودمون وانگذاره....   باباجون با لپ تاپ کار داره...
29 اسفند 1392

پهلوون مامان

این خیلی بده که من چند ماهه آپ نکردم نپرسین  چرا که بیشتر دلایلم از روی تنبلیه..هرچند اینروزها کلاس سنتور میرم و زمانهایی که یاسین خوابه فقط فرصت می کنم  تمرین کنم. یا فقط چند صفحه کتاب بخونم بگذریم....از پسر پهلوونم بگم که ماشالله مرد شده ..واسه چک آپ ١٥ ماهگی که بردمش مرکز بهداشت ازم امضا و اثر انگشت گرفتن ..... یعنی من کودک خودم را نزد پزشک برده وخود دلیل زیاد بودن رشدش را می دانم آخه ماشالله پسر٢.٦٥٠ کیلویی من شده ١٥ کیلو باقد ٨٧ سانت. یاسین گل من توی این ماهها کلی پیشرفت کرده راه میره حرف میزنه تا ١٠ می شماره چندتا شعر روهمراه مامانی می خونه    ...
8 اسفند 1392

پسرک تب دار من

جیگر طلای خونمون مریض شده   پسرم آخرین روز ماه رمضون پسر عمه های مامانی   با خوانواده هاشون از زادگاه حاج بابا مهمون اومدن خونشون   و یک هفته ای که با هم بودیم از بهترین روزهای تابستون   بود.هر روزباجمع شلوغ خانواده حاج بابا که با مهمونا   می شدیم ٢٨نفر می رفتیم گردش .     آخر هفته هم من و تو و باباجون و عزیزجون همراه   مهمونها راهی سرعین شدیم و یک شب موندیم اونجا   فردای اون روز هم تا اردبیل همراه مهمونها بودیم و از   اونجا ما به مقصد کلیبر و مهمونها به مقصد اردبیل از از هم جدا شدیم. ...
18 شهريور 1392

اولین مروارید پسرم

عزیزکم امروز صبح مثل همه ی صبح های دیگه وقتی از خواب   نازت بیدار شدی بغلت کردم و لثه هاتو چک کردم با این امید که   دندون کوچولوت در اومده باشه آره امروز برجستگیه دندونت کاملا   مشخص بود حسابی بوس بارونت کردم و زودی بردمت پیش بابا   و بهش مژده دندونت رو دادم و سه تایی کلی شادی کردیم .   زود تلفن رو برداشتم و مژده ی مرواریدت رو به عزیز دادم......   آخیش اینقدر احساس خوبییییییییییییییییییییییییییی دارم.آخه   چهار ماهی میشه که به خاطر دندونت اذیت میشی.الهی که   من فدای اون مروارید قشنگت بشم مامان جون..   از خودت بگم که این روزها خیلی شیط...
11 مرداد 1392

فندق شیطون مامان

یاسینم این روزها اونقدر شیطون شدی و با رورویک این ور اون ور میری که مامان بس کی دنبالت می کنه چند کیلو لاغر شده ....       قربون شیطونیات برم اما مامان جون خیلی کارهای خطرناک می کنی اونروز سیم تلفن رو کشیدی گوشی از روی اپن افتاد رو سرت و کلی گریه کردی ....میری آباژور رو خم می کنی کم می مونه بیفته روت... گلدون گلهای شیشه ای رو هل میدی می اندازی....رومیزی ها رو می کشی و هر چی روی میزه وارونه می کنی زمین.... خلاصه منم  تا...
20 تير 1392

ختم انعام و تولد مامان

جیگرطلای مامان پنجشنبه ١٦ خرداد تولد من بود.می خواستم دوستامو دعوت کنم و یه کم دور هم باشیم و بزن و برقص راه بندازیم اما بزرگترها (عزیز و مادر و ...)پیشنهاد دادن که ختم انعامی که نذر دارم  رو برگزار کنم  این شدکه یه تولد کوچولو تبدیل شد به ختم انعام ٥٠ نفره البته به هیشکی نگفتیم تولده.. هفته ی پیش کلا در تدارک ختم انعام بودیم و شامی که با حضور دایی جونا وآنا که از تبریز اومده بود بالاخره به تولد ختم شد.   اما شما پسر  شلوغ من که فقط بهونه ی من رو می گیری و باید همش   کنارت باشم وگرنه گریه می کنی... آنا و آقاجون هم مهمونمون هستن...ساعت خوابت هم بهم ریخته و بابا هم ...
18 خرداد 1392

سفرنامه مشتی یاسین

سلام  یه روزی از روزهای قشنگ بهار مامان و بابا منو بردن بیرون و  مثل همیشه می گفتن میریم ددر تا اینکه رفتیم تو  یه مغازه و من رو سوارکالسکه مردم کردن آخه من رو سوارکالسکه  مردم کردن آخه من خودم کالسکه دارم منو چراسوار این کردین تازه جاهم تنگه مال من بزرگتر و گشادتره  بعد بابا به آقاهه یه چیزی داد و منو باکالسکه مردم از فروشگاه بیرون آوردن  اااا عیبه من کالسکه دارم لابد اینم یه ربطی به مسافرتمون داره هی می گن کالسکه سفری ... بابا خواست سایبون  کالسکه رو جمع کنه  تا منو برداره که انگشتای کوچولوی من موند  لای کر...
5 خرداد 1392

روز بابا جونا مبارک

سلاااااااااااااااااااااااااام ما اومدیییییییییییییییییییییییم   از طرف همه زیارت کردیم و برای ملتمسین دعا دعا کردیم   پست بعدی با سفرنامه ی مشتی یاسین در خدمتتون خواهیم بود.   و از همه مهمتر روز پدر و میلاد حضرت علی رو از طرف خودم و یاسینم   خدمت بابای عزیز   و حاج بابا و آقا جون تبریک میگم وامیدوارم سالیان سال سایشون   ب الای سر مون باشه.     همسر عزیزم روز پدر امسال افتخار می کنم که        تو       پدر فرزند من هستی.........یاسین به داشتن پدر و من به داشتن   مردی&n...
2 خرداد 1392

قربونی برای یاسین و مامانش و سفر مشهد...

عزیز دلم وقتیکه تو به خاطر زردی بعد از تولدت توی بیمارستان بستری شدی بابا جون نذر کرد که هرچه زودتر حالت خوب بشه و یه گوسفندقربونی کنه.. بعدشم که من یه کم ناخوش شدم یه گوسفند هم برای من نذرکرد.خلاصه این نذرها همینطور مونده بود که من هفته ی پیش به بابا گفتم قبل ازاینکه   بریم مشهد کارقربونی ها روتموم کنیم که دیگه دیرترازاین نشه. برای روز پنجشنبه سفارش دو تاگوسفند رو داد و آنا و آقاجون هم از تبریز اومدن و ما همه ی دایی ها رو برای ناهار و شام دعوت کردیم باغ حاج بابا و  عزیزجون زحمت غذاها رو کشید.روز خیلی خوبی بود و بهمون خیلی خوش گذشت هرچند تو دم غروب به خاطر گوش درد یه کم بی قراری ک...
19 ارديبهشت 1392